حكيم ابوالقاسم فردوسى
429
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
و خستگان پوشيده شد . سه روز و سه شب جنگ بر پاى بود . فرشيدورد به تيغ كهرم سخت مجروح شد . سى و هشت پسر گشتاسب و بسيارى از سپاهيان ِ ايران جان باختند . گشتاسب چون خود را در برابر حملهء تورانيان ناتوان ديد با گروهى از سران سپاه و لشكريانش گريخت . در راه به كوهى پر درخت و پُر چشمه و خرم كه جز يك راه به بالا نداشت ، رسيد . شاه و همراهانش بر آن كوه بر شدند و حصارى گشتند . تورانيان كه در پى گشتاسب تاخته بودند چون راه بالا رفتن را نيافتند ، كوه را در حصار گرفتند . شهريار از بسيارى اندوه و نااميدى جاماسب را پيش خواند ، و به دو گفت كز گردش آسمان * بگو آنچه دانى و پنهان ممان كه باشد بدين بد مرا دستگير ؟ * ببايدت گفتن همه ناگزير جاماسب جواب داد : چنين دانم كه اگر شاه اسفنديار را از بند رها سازد ، وى سپاه توران را بشكند . گشتاسب گفت : همان روز كه به گفتار گُرزَم بدخواه آن بىگناه را به بند گران بستم پشيمان شدم ، و امروز اگر او را ببينم به مكافاتِ اين ستم بزرگ كه بر او كردهام تخت و تاج و نگينم را به او مىبخشم . اكنون كيست كه به گنبدان دژ برود و او را از بند برهاند ؟ جاماسب جواب داد : من مىروم . شاه گفت : برو و ز مَنش ده فراوان درود * شب تيره ناگاه بگذر ز رود كنون گر بيايى دل از كينه پاك * سرِ دشمنان اندر آرى به خاك و گرنه شد اين پادشاهى و تخت * ز بُن بر كَنند اين كيانى درخت گر آيى سپارم ترا تاج و گنج * ز چيزى كه من گِرد كردم به رنج بدين گفته يزدان گواى من است * چو جاماسب كو رهنماى من است آگاه شدن گشتاسب از كشتهشدن لهراسب و لشگر كشيدن سوى بلخ جاماسب در تيرگى شب به زىّ تركان از ميان انبوه سپاهيان توران گذشت ، و خود را به گُنبدان دژ رساند . نوش آذر پسر اسفنديار بر او نماز برد ، و پيام گشتاسب را به او داد . اسفنديار كه گناه ناكرده به چنان